محمدرضا بهرامی پژواک رامسر
و آن زمان که زندگی را زیر نگاه سنگین دنیای ناشناخته با گامی از تولد آغاز کردم ، غرق هپروتی که ساخته و پرداخته پیش از بودنم بود ، لذت را در قطرات باران و رهایی را در باد جستم .
و دست تمنایم برای عشقی که در سالهای عمر جوانی و شور ممنوع بود به انتظار و راهی شدن مسافر کشید .
و نگاهم غرق در افکاری موهوم و درد آور پی کنکاش رنگ بی رنگی گل های دست فروش کودک کار خیره ماند و امید بست به قاب نیمه بازی که سفیدی اش با افکار بزرگان کافه نشین به پهنای لاجوردی آسمان برسد . غافل از گم شدن آدمیتی که در پیچ و خم تاریکی پله های سقوط به بود و نبودنش شک بردم .
برای رسیدن به پروانگی پیله بستم اما کو نشانی از رنگهای زیبای پروانه رها در بیشه زار آن زمان که تنیده می شود در حسرت پرواز دادن آبی ترین شوقش .
خواستم ، طراوت باران را زنانه ، بدون چتر ، به امید پا بر جا ماندن ، اما تقدیر حکمش نشان خورده بود تا جایی که با تمام وحشت از نیستی و هستی دنیا تنها با یک نگاه خیره می شودم به دنیای زنده بی جان .
و در این میان شاید تنها دل خوشی به خاطرات و کهنگی افکار شیرین و حضور همراهی که همیشه هست مرا به مرگ برساند . بسا که دستم برای زیستن از خاک بیرون نماند .
سپاس از تمامی عزیزانی که حضور گرمشان همراهم بود و مشوق راه تازه آغلز شده ام .
سارا عزیزی